تبليغاتX
قاصدک غریب

قاصدک غریب

این وبلاگ برای بیان افکار وعقاید پاک در همه زمینه ها میباشد

حرمت نام بسیج و بسیجی

این روزها وقتی میبینم و میشنوم که اسم بسیج و بسیجی را به خاطر عملکرد عده ای بسیجی نما مورد بی حرمتی قرار میدهند غم و غصه سنگینی روی قلب و

سینه ام احساس میکنم.

میخواهم فریاد بکشم که ای ملت ! ای مدعیان پیروی از امام و ولایت!

بخدا بسیج مدرسه عشق بود و بسیجی دانش اموز این مدرسه.

بسیجی واقعی برای خدا خدمت میکرد و عاشق خدمت به خلق خدابود و راضی به سر سوزنی ظلم به همنوعان خود نبود و فقط و فقط برای اداء تکلیف عمل میکرد.

 وقتی یاد پیکر غرق به خون شهید فرامرز عالیپور که سه روز بحالت سجده و ار پی جی بر دوش و با گلوله ای در چشم بر روی زمین مقدس جبهه افتاده بود می افتم با خودم میگویم ان شهید ۱۶-۱۷ ساله که برای اجرای امر امام و دفاع از اسلام و میهن انگونه به استقبال شهادت رفت یک بسیجی بود .

پس ای دوستان و هموطنان عزیز حساب بسیجی نماها را از بسیجیان واقعی جدا نمایید و بجای  بسیجی  کلمه بسیجی نمارا بکار ببرید.خدا خیرتان دهد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:14  توسط غلامعباس کیانی  | 

زمانی........

زمانی عاشقی الفبایی داشت و معنایی

زمانی دوست داشتن رسمی داشت و حرمتی

زمانی محبتها عمقی داشت و حلاوتی

زمانی نگاهها که در هم گره می خورد احساس و عاطفه به خروش می امد

زمانی سلام ها بی بهانه و پاسخ ها بی شرط بود

زمانی دست دادن و روبوسی نشانه دوستی بود و نه عامل انتقال ویروس

زمانی با دیدن غریبی استقبال ها با روی خوش بود نه با دیدن اشنا روی برگرداندن

زمانی پدر و مادر حرمتی و فرزند ارج و قربی داشتند نه سراهای سالمندان پر رونق وفرزندان بیشمار طلاق

خلاصه زمانی خیلی چیزها برای خودشان چیزی بودند و نه ناچیزها که همه چیز کسان شدند 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:44  توسط غلامعباس کیانی  | 

خودتان قضاوت کنید

عید نوروز امسال به ناگهان اعلام کردند که واردات ماشین هیوندای جنسیس به ایران ازاد شدو این در صورتی بود که چند هزار دستگاه ان در همان هفته اول در بندرعباس تخلیه شدند. از انجاییکه ثبت سفارش و صدور مجوز و خرید و ارسال از کره به ایران حداقل یک ماه وقت میبرد پس چه پروسه ای بوده که هم زمان با اعلام ازادی واردات ان خودرو در عرض یک هفته چندهزار دستگاه ان حی و حاضر در بندر عباس تخلیه میگردد؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:0  توسط غلامعباس کیانی  | 

سفر حج به قصد چی؟

قبل از خوندن این مطلب از اول بگم که حساب کسانیکه قلبا و به قصد قربت به خدا به سفر حج میروند از حساب امثال من جداست.

چند سال پیش قسمت شد و همراه همسر و فرزندان به سفر حج عمره رفتم . به غیر از مواقعی که در مسجدالنبی و مسجدالحرام بودیم باور کنید در اکثر اماکن بیشتر افراد کاروان مشغول خرید از بازار ان محل ها بودند که البته اعتراف کنم که خود من و خانواده هم در ان جماعت بودیم.

هنوز که هنوزه یاد زمانی که در مسجدالنبی و مسجدالحرام بودم می افتم دلم هوایی میشه و با امدن موسم حج هم از خدا میخواهم که روزی کند دوباره مشرف شوم ولی به خودم قول داده ام که تا زمانی که بقول معروف فقط قصد زیارت نداشته باشم نروم.

واقعا ان ارامشی که ادم در ان مکانها برایش ایجاد میشه مثال زدنی نیست و من ان را شاید به جرات بگویم فقط در حرم حضرت رقیه(س) دختر سه ساله امام حسین(ع) تجربه کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:43  توسط غلامعباس کیانی  | 

چون نخل استوار

چون نخل استوار

اری استوار و پاینده

 راست قامتان جاوادنه تاریخ

 انان که صدها که شاید هزاران

رستم و کوروش و داریوش و اسفندیار هم

حتی یک لحظه توان بودن بجای انان راندارند

استوار و پاینده ماندند که شاید

من وتو در ادامه راهشان باشیم

چون نخل استوار

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:56  توسط غلامعباس کیانی  | 

برای خوبی های تو

این را مینویسم برای خوبی هایت

نمی نویسم که بهت بگم دوستت دارم یا اینکه تو خیلی خوبی

بلکه برای دوست داشتنت  ان را باید عملا نشانت دهم والا گفتن دوستت دارم که خیلی ساده است

مهم ان است که در تاروپود زندگیم تو را دوست داشته باشم

نمی گویم تو خیلی خوبی چون برای نشان دادن خوبیت ان وقت باید اندازه بگم که نمیدونم چه مقیاسی را برای خوبیت پیدا کنم که بتواند حد ان انرا نشان دهد  و ایا مگه میشه برای بینهایت هم حد و حدودی قایل شد

ولی این را میگویم که امواج دریاها و ترنم بارش بارانها و نغمه تمام پرندگان در صبحگاهان همه و همه اسم تو را فریاد میزنند

تویی که حتی فرکانس اداء نامت ارامشی را برجانم وارد میسازد که با هیچ راحتی دنیوی قابل مقایسه نیست

ای خوب من ای معنی واقعی عشق

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:37  توسط غلامعباس کیانی  | 

حسن عدم تقلب

با شروع عملیات کربلای پنج روز اول را که جمعه بود من از صبح تا ساعت ۲ بامدادشنبه در بیمارستان امدادگر بودم و بعداز ۵-۴ ساعت استراحت رفتم دبیرستان.

ان روز ما امتحان جبر داشتیم و منهم که بیمارستان بودم اصلا درس را نخوانده بودم.منصور دوست صمیمی ام گفت که: غلامعباس اگه تقلب ندی خودت میدونی!!حالا هرچی من بهش گفتم که بخدا من اصلا درس را نخوندم اون باور نمیکرد!!خلاصه سر جلسه امتحان هم کلی پیله شد! منهم برای راحت شدن از دستش یک مشت چرت و پرت نوشتم و پرت کردم طرفش که با صدای برخورد ان با دیوار منصور جرات نکرد برش داره!بعداز امتحان تاروز اعلام نمرات منصور مرتب تهدید میکرد که اگه نمره من از نمره اون بیشتر بشه کلی حالم را میگیره! 

اقا روز اعلام نمرات امتحان جبر بود. یکی یکی که نمرات را میخواندند منصور بیشتر جری میشد!تا اینکه نمره منصور را اعلام کردند: ۶!!!!

جانم براتون بگه که تا خواندن نمره من منصور مثل گرگ زخم خورده بود ولی همینکه نمره من را اعلام کردند با صدای وحشتناکی زد زیر خنده!!! بله نمره من صفر شده بود!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:23  توسط غلامعباس کیانی  | 

ورزش برای اولین و اخرین بار

در دوران دبیرستان بعلت شرایط ان زمان(جنگ تحمیلی) بیشتر اوقات غیر درس را صرف بسیج محل زندگی و بسیج دانش اموزی میکردم بهمین دلیل اصولا در زنگ ورزش حاضر نبودم. یک بار با اصرار همکلاسی خیلی صمیمی ام منصور قدوسی برای اولین بار سر زنگ ورزش رفتم در یکی از تیمهای دو گل کوچک شروع به بازی کردم.از همه حواشی ان بازی تاریخی که بگذریم من در ان بازی فقط یک شوت زدم که با ان هم شیشه پنجره دفتر طرح کاد دبیرستان را شکستم!!! خلاصه بچه ها همه در رفتند و این بود که ان بازی برای من اولین واخرین حضور در زنگ ورزش در دبیرستان بود.
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:12  توسط غلامعباس کیانی  | 

این خانه از پای بست مشکل دارد

چند وقتی که لایحه هدفمند سازی یارانه ها در مجلس شورای اسلامی تحت بررسی است.خدا اخر و عاقبت این کار را ختم به خیر کند.

هیچکس از رعایت عدالت و مساوات در جامعه انهم جامعه مدعی حکومت اسلامی ناراضی نبوده بلکه ارزوی همه اعضاء ان جامعه هم خواهد بود ولی مشکل در این نکته است که چطوری سیستم مریض و نابسامانی که ریشه مشکلاتش از سالیان بسیار دور خصوصا در دوران قاجاررشد کرده به یکباره به سامان شده و عدالت برقرار خواهد شد؟

اگر واقعا راه حل نهایی ریشه کنی تورم و تبعیض در جامعه همین راه است چطور تا الان ان را اجرایی نکردند؟پس دولتهایی که ادعای مردم سالاری دارند و امتحان خود را پس داده اند باید جواب دهند که چرا در زمان انها این کار صورت نگرفت؟ و اگر این راه حل راه حل  نهایی نیست پس چرا ان را در بوق و کرنا کرده اند؟

کافی کمی با چشم واقع بین به دور و اطراف خودتان نگاه کنید که در چه جامعه ای هستید انوقت خودتان جواب را خواهید یافت.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:4  توسط غلامعباس کیانی  | 

دنبال متهم نمیگردیم!!!

یک همکاری داریم که گاهی اوقات توی کار بدجوری خنگ میزنه! و وقتی میبینه که کار خیلی خراب شده شروع میکنه به فرافکنی و دنبال بهانه گشتن که شاید بتونه تقصیر را متوجه شخص دیگه ای بکنه!

 وقتی که با مقاومت و دفاع همکاران در درستی کارشون مواجه میشه قیافه ای حق به جانب میگیره و خیلی جدی میگه: ما که دنبال متهم نمیگردیم!! خواستم بگم که مواظب باشید دیگه از این اشتباهات نکنید!!

واقعا بعضی از افراد چقدر رو دارند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:51  توسط غلامعباس کیانی  | 

سرایدار هندی اشنا به مشاهیر ایران

سرایدار ساختمانی که منزل ما در ان قرار داردیک جوان مسلمان هندی است.با توجه به شرلیط موجود در امارات سرایداران از طرف شرکتهای اژانس مسکن استخدام و بکار گرفته میشوند که اکثریت انها هندی هستند و البته از سطح سواد بالایی برخوردار نیستند.

اما در مورد سرایدار ساختمان ما قضیه فرق میکنه. این جوان هندی مطالعات بسیاری در مسایل دینی دارد و اشنایی خوبی نسبت به مشاهیر ادبی ایران از قبیل حافظ و شمس و مولانا دارد.کتابهای دکتر شریعتی و مطهری را خوانده است واز مسایل سیاسی خصوصا ایران اطلاعات کافی دارد.

باور کنید که برخی اوقات حتی یکساعت هم شده با او هم سخن میشم و از این گفتگو واقعا روحیه عجیبی میگیرم و از اینکه میبینم یک جوان هندی حتی بیشتر از خود من که مدرک دکترا دارم از ادبیات و مشاهیر کشورم اطلاعات دارد هم ناراحت میشم و هم شاد.و این منو تحریک میکنه که بیشتر به فرهنگ و ادبیات کشورم توجه کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:39  توسط غلامعباس کیانی  | 

پدر و مادر

تازمانی که بچه بودیم اصلا متوجه قضایایی که در رابطه با گذران زندگی در خانه ایجاد میشد نمیشدیم.

حتی تا زمان رفتن به دانشگاه هم همین وضع برقراربود.

اما از زمانی که متاهل میشویم تازه کم کم متوجه قضایا شده واز بحث مخارج زندگی که بگذریم تازه متوجه نوع و میزان عواطف پدر و مادر نسبت به فرزندان میشویم.

تازه ما برای بزرگ کردن فوقش دو تا بچه اینهمه دردسر داریم و اینهمه مواظب اسایش و سلامتی ورفاه انها هستیم پس والدین ما که به مراتب عهده دار به سامان رساندن فرزندان بیشتری بودندچه باری را بدوش میکشیدند و تازه فرزندان هم متوجه یک ذره ان نمیشدند ولی الان فرزندان ما از ریز و درشت مشکلات ما با خبرند.

پس خدایا سایه والدین را از سر هیچ فرزندی کم نکن و ما را قدردان زحمات والدینمان قرار بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:28  توسط غلامعباس کیانی  | 

لحظه حرف زدن

گاهی اوقات ادم فقط دلش میخواد که حرف بزنه

نه بنویسه

و نه کسی باهاش حرف بزنه

فقط خودش حرف بزنه و هر ان چیزی را که در دل داره بریزه بیرون

دیروز یکی از اون روزها برای من بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:14  توسط غلامعباس کیانی  | 

داروخانه ایرانی داروخانه خارجی

داروخانه ایرانی:

مراجعه کننده: اقای دکتر لطفا یک امپول پنیسیلین و ۲۰تا قرص کدیین و ۲۰ تا کپسول اموکسی سیلین ۵۰۰(معروف به چرک خشک کن)و یک شربت اکسپکتورانت کدیینه.

دکتر داروخانه: بفرمایید . باقی پولتون هم براتون قرص ترامادول دادم!!!!!

ناگفته نماند این دیالوگ نسخه پزشک ندارد!!!

داروخانه خارجی:

مراجعه کننده اول : بدون حرفی اضافه! نسخه را به دکتر داروخانه داده و بعداز پرداخت مبلغ مربوطه از داروخانه خارج میشود!!

مراجعه کننده دوم: اقای دکتر لطفا ۱۰ تا قرص متو کار بامول؟ دکتر داروخانه: بدون نسخه پزشک ممنوعه! باز هم مراجعه کننده بدون حرف اضافه از داروخانه خارج میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:16  توسط غلامعباس کیانی  | 

بیمار ان ایرانی بیماران خارجی

برای مدتی در بیمارستان هلال احمر ایران در دبی مشغول بودم.باور کنید کلی حال کردم از اینکه میدیدم که هیچ بیمارغیر ایرانی در مورد نوع و تعداد دارو به پزشک توصیه ای ندارد!

اما ! بمحض ورود بیمار هموطن سفارشها بود که شروع میشد.دکتر جان ! لطفا کپسول فلان ! امپول بهمان! قرص فلان! چند تا اضافه برای خونه!!

خلاصه در این مورد ادم احساس غربت نمیکرد انگار که توی خود ایرانی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:2  توسط غلامعباس کیانی  | 

محدودیت در گزینه های انتخاب

نمیدونم که تا کی باید این وضعیت محدودیت در گزینه های انتخاب در لوازم منزل و زندگی در ایران ادامه داشته باشد. بطور مثال در مورد لوازم منزل مثل تلویزیون و ماشین لباسشویی و فرگاز و ......الان در ایران فقط چند مارک بازار را در دست دارند. که اگه محصولات به اصطلاح مرغوب داخلی را در نظر نگیریم در موارد خارجی بیش از ۳-۴ مارک وجود ندارد.

اگه کمی بخواهیم چاشنی خاله زنکی به مطلب بدهیم میدونیم که چسبیدن به این چند مارک هم بدور از کیفیت انها تاحدود زیادی ناشی از چشم و همچشمی موچود در خانواده های ایرانی است.والا در حال حاضر در بازارهای خارجی خصوصا نزدیک ایران بیش از ۱۰-۲۰ مارک دیگه هم هست که از نظر کیفیت دست کمی از مارکهای موجود در ایران نداشته و از نظر قیمت هم به مراتب ارزانتر هستند.

الان درجهان  بسیاری از محصولات با نظارت مستقیم سازنده های اصلی و تایید کیفیت توسط انها در کشور چین ساخته میشوندو دیگر در کشور اصلی تولید نمیشوند ولی باز میبینیم که ایرانیها دنبال مثلا پاناسونیک تولید ژاپن میگردند.باور کنید وقتی برای برخی دوستان در دبی بدنبال مارک و مدلهای درخواستی میگردم با خنده برخی فروشنده ها مواجهه میشم که میگویند : این مدل اصلا تولید مشترک است و اوریجنال انهم مشترک است.!!!

هیچ حسنی زندگی اینور اب نداشته باشه همین حسنش کافیه که جهت خرید لوازم منزل دیگه بفکر اون نیستی که فلانی سونی خریده ما بریم دلونگی بخریم!!!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:50  توسط غلامعباس کیانی  | 

رعایت قانون از نوع ایرانی

یک چیز جالب براتون بگم که شاید خیلی ها انرا تجربه کرده باشند.

اقاجون ما تو مملکت خودمون موندیم که مثلا اگه دریک جا نیاز به رعایت نوبت و یا ایجاد صف هست بتونیم بدون دردسر انرا به انجام برسونیم.

با ورود به یک صف بعداز کلی معطلی یک دفعه میبینی که یکی میاد جلوت و با چشم غره بهت میفهمونه که جایش جلوی شماست و وقتی اعتراض میکنی اگه خیلی ادم محترمی باشه میگه من اینجا بودم رفتم و برگشتم!!!

و یا اینکه  باید یک نفر بیاید و صف را مرتب کند که جلوی صف ازدحام نشه!

اما کافی توی یک سفر خارجی البته هر جایی که باشه مثلا همین دبی خودمون حاضر باشید . اقا هموطنان محترم با چه وسواسی خودشون را مراعی قانون نشون میدهند و حتی یک سانت هم پایشان را انطرف خط قرمز جلوی کانتر کنترل پاسپورت نمیگذارند.و اگر کسی هم بهشون حرفی بزنه کلی معذرت خواهی هم میکنند.

وجدانا چه چیزی باعث این تغییر در ما ایرانیها میشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:11  توسط غلامعباس کیانی  | 

وظیفه فراموش شده

اینروزها زمان به اصطلاح جشن عاطفه ها است.من مخالف این برنامه ها نیستم و بجای خودش از انها استقبال نموده و شرکت هم میکنم. ولی حرفم اینه که اگه یک دوری توی قانون اساسی مملکتمون بزنیم متوجه میشیم که اونی که باید وظیفه اش را انجام دهد به شیوه های مختلف از انها در رفته و بارش را بدوش مردم گذاشته است.

واقعا برای کشوری به ثروتمندی ایران زشت است که بخاطر سوء مدیریت و تا حدودی بی عدالتی  برای یاری به نیازمندان دست کمک به سوی مردمی دراز بشه که از صبح تا شب برای رفع مشکلات خود درگیر چند شغلی گری هستند. در صورتی که با یک مدیریت قوی و دلسوزانه نباید شاهد بی بضاعت  جماعت در کشور باشیم. مگر مملکت ما چی از سایر کشورها کم داره؟

چرا باید در مورد رفاهیات در کشور خودمان را با کشورهای عقب مانده مقایسه کنیم ؟ چرا نباید خود را با بهتر از خودمان مقایسه کنیم و سعی کنیم که به انها برسیم؟ مگر این مردم رنج کشیده و محجوب و وفادار به ایران استحقاق شرایط  مناسب و رفاهیات و امنیت لازم برای زندگی متناسب با شان خود را ندارند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:52  توسط غلامعباس کیانی  | 

موج انفجار

درسته که موضوع مطالب هرچی متنوع تر باشه بهتره ولی حیفم اومد این خاطره را نگم.

در منطقه عملیاتی والفجر ۱۰در خط بین  دجیله و سیدصادق کردستان عراق بودیم.یکی از بچه های اصفهان رفته بود زیر بولدوزر جهت تعمیر قسمتی از ان.

گلوله باران توسط خمپاره های عراقی شروع شد و کم کم با کمک دیدهبان عراقی ها فاصله محل اصابت خمپاره ها  مرتب به محل استقرار ما نزدیک میشد تا اینکه ناگهان به فاصله چند متری ما یک گلوله خمپاره منفجر شد .

 بعداز فرونشستن گردوغبار مربوطه دیدیم اون دوست اصفهانی از زیر بولدوزر اومد بیرون و با تلو تلو خوردن  با همون لهجه شیرین اصفهانی میگفت:

میگم بچه ها ! چی شد؟! یک دفعه دیدم بولدوزر رفت بالا و اومد پایین و خورد تو سرم!!

بیچاره از شدت موج گرفتگی حالیش نبود که موج انفجار خودش را کوبیده بود به بولدوزر!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:29  توسط غلامعباس کیانی  | 

شیطنت دوران دبیرستان

یک دبیر شیمی داشتیم که خیلی بچه ها را اذیت میکرد. اصلا انگار با خودش هم لج بود!! خلاصه بهر روشی روی نمره بچه ها تاثیر منفی میگذاشت.هوای اهواز هم خدا خیرش بدهد فقط ۱۵ روز اول سال بهاره و باقیش تا اخر مهرماه تابستانه!!

خلاصه یک روز توی گرمای اردیبهشت سر کلاس شیمی که طبق معمول جناب دبیر محترم مشغول به انجام وظیفه بود!! یکی از بچه ها گفت ببینید چطوری سر کارش میذارم!!

همکلاسی محترم با یک اجازه برای دستشویی از کلاس خارج شد و چند دقیقه بعد اومد سر کلاس و با حالتی نگران رو به دبیر شیمی کرد و گفت : اقا اجازه مثل اینکه چراغهای ماشینتون روشنه اگه خاموششون نکنید باتری ماشینتون میخوابه!!

دبیر شیمی هم سراسیمه رفت بیرون از کلاس و بعداز چند دقیقه با عصبانیت و سراپا عرق کرده اومد تو کلاس و با پس گردنیهای پشت سرهم اون همکلاسی محترم را از کلاس بیرون انداخت و در همون حین مرتب میگفت:

احمق بی شعور من که ماشین ندارم که چراغهاش روشن باشه!!!!

با این حرف اقای دبیر شیمی کلاس با صدای شبیه انفجارات پی درپی بمبهای هواپیما از خنده بچه ها منفجر شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:13  توسط غلامعباس کیانی  | 

شکستن عشق

شنیدن صدای شکستن قاب شیشه ای عشق در وسعت سکوت امواج نگاه یار

چون ترانه غربت قاصدک غریبی است در شهر اشنایان غریب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:56  توسط غلامعباس کیانی  | 

صبر و امید

بعداز فارغ التحصیلی تا مشخص شدن محل کارم موقت در یکی از نواحی ناجا مشغول شدم.در یکی از روزها که معاینات چشم پزشکی گواهینامه را برای متقاضیان انجام میدادم اخر وقت که شد دیدم یک بنده خدایی امد و قصد معاینه داشت که بهش گفتم وقت تمامه.

بیچاره کلی اصرار کرد.نهایتا قبول کردم کارش را راه بیاندازم. ولی دیدم که عکسش مناسب نیست گفتمش که نمیشه با این عکس کاری برات کرد.پاسپورتش همراهش بود. عکسشو نشونم داد و گفت این خوبه؟گفتمش : اره

دیدم شروع کرد که پاسپورت را پاره کنه. جلویش را گرفتم گفتم برای چی اینکار را میکنی؟

گفت : بعداز چهار سال بیکاری یک کار گیر اوردم که گواهینامه لازم داره و حتی اگه فقط رسید پستی انراهم تحویل بدهم قبول میکنند و پاسپورتم را هم حاضرم از بین ببرم ولی امروز کارم راه بیافته.

منهم که دیدم اینطوریه بهش گفتم برو عکس فوری بگیر بیار و تا کار تو را انجام ندهم از اینجا نمیروم.و موندم تا رفت و برگشت وکارش را انجام دادم. انقدر خوشحال شد و همه اش میگفت که چه جوری جبران کند؟گفتمش فقط هر وقت کسی را دیدی مثل خودت گرفتاره کمکش کن همین و بس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:27  توسط غلامعباس کیانی  | 

نان وپنیر

اون زمانها وقتی میخواستیم بریم مدرسه یک کیسه نایلون هم همیشه تو کیفمان جای میگرفت. یک نان تنوری و مقداری پنیرو گاهی هم مقداری سبزی.

بین هر دو کلاس در زنگ تفریح با همکلاسیها می نشستیم و هر کسی هرچی باخودش اورده بود با بقیه  تقسیم میکرد.

در اون بین بودند دوستانی که چیزی نیاورده بودند ولی با اینکار به همه یک سهمی میرسید.

بی غل و غش      خودمونی خودمونی       دوستانه

ای چه میچسبید اون نون و پنیر

ولی الان فکر نکنم که دیگه نون و پنیر ها مزه اون موقع را بدهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:12  توسط غلامعباس کیانی  | 

یک نکته

جایی خوندم:

هر قدیسی یک گذشته ای دارد همانطور که هر گناهکاری یک اینده ای دارد.

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:14  توسط غلامعباس کیانی  | 

دنیای بچه ها

 

سال ۸۴ همراه همسر و دو دخترم حج عمره مشرف شده بودیم.اون موقع دخترانم جیران و حانیه به

تر تیب ۱۰ ساله و ۸ ساله بودند.پس از رسیدن به مکه و شروع اعمال در پایان کار بهنگام اداء نماز

 طواف نساءرو کردم به حانیه و بهش گفتم که بابا جون حالا باید دو رکعت نماز اخر هم را بخونی که

 اون با نگاهی معصومانه رو بمن کرد و گفت که : بابا میگم برای بچه ها نمیشه یک رکعت حساب بشه؟!

توی اون همه شلوغی و کم بودن جا برای نماز نمیدونستیم بخندیم یا مواظب بچه ها باشیم.

خلاصه بچه ها با وقار خاصی نماز را شروع کردند و روحانی کاروان حاج اقاحکیم و مدیر کاروان حاج اقا

رفعتی جلوی بچه ها ایستاده بودند و بمحض اتمام نمازشان اولین نفراتی بودند که انجام اعمال را به

بچه ها تبریک گفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:31  توسط غلامعباس کیانی  | 

ای خدای قادر و توانا

ای خدای قادر و توانا

            ای خدای مهربان و بخشنده

                    ای خدای غفار و قهار

                        ترا به خون همه کسانیکه از همه دلبستگیهای دنیاییشون گذشتند

                            و برای ازادی و استقلال این کشور شهید شدند

                                ارامش و امنیت و مهربانی  را به ایران و ایرانیان باز گردان

                                                                   الهی امین

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:58  توسط غلامعباس کیانی  | 

ماه مهر ماه محبت

نمیدونم توی این چند ماه چه اتفاقی افتاده که مردم ما اینقدر ناشکیبا شده اند.از اینکه لفظ مردم را بکار میبرم مقصودم اینه که همه افرادی که در ایران هستند از مردم هستند.از هموطنان عادی گرفته تا مدیران و رییسان حکومت همه و همه ایرانی هستند.

چه اتفاقی افتاده که تحمل همدیگر را نداریم؟

چرا حرف یکدیگر را درک نمی کنیم؟

همدلی و اتحاد و مهربانی ومحبت زبانزد و خاص ایرانی کجا رفته؟

دیدن صحنه های درگیری و بیرحمی نسبت به همنوع و هموطن دل هر ایرانی وطن پرست را بدرد می اورد.

دقیقا در روز انتخابات ریاست جمهوری بود که با غرور خاصی از بحرانهایی که کشورمان پشت سر گذاشته و با اتحاد و همدلی همه ایرانیان به یک جایگاه مناسب رسیده برای دخترانم حرف میزدم و الان با شرمندگی نمیدونم که جواب دخترانم راچی بدهم که میپرسند: بابا این همون ایرانیه که ازش حرف میزدی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:51  توسط غلامعباس کیانی  | 

شروع دو مدرسه

باز ۳۱شهریورماه شد و با شور وحال بچه ها برای اماده شدن و شروع سال تحصیلی به یاد دوران خودمون می افتم که همیشه این موقع که میشد چه شوری داشتیم. ولی ۳۱ شهریور ۵۹ یک روز دیگه ای بود با شور و حال دیگه!! ما که اهل اهواز بودیم از ۲-۱ماه قبل متوجه درگیریهای در مرز با عراق شده بودیم و عجیب اینکه منتظر یک اتفاق بودیم ولی وسعت و شدت انرا نمیدونستیم.اون روز طرفهای ظهر بود که طبق معمول در حیات منزل که واقع در منطقه مسکونی نزدیک فرودگاه اهواز بود مشغول بازی بودم و خواهرم هم درب منزل بود ویک لیوان اب دستش بود که ناگهان صدای هواپیماهایی راشنیدیم و بدنبال ان صدای انفجارات پی در پی امد بطوریکه لیوان اب در دست خواهرم  از شدت صدای انفجارات خرد شد و پسر همسایه با سرعت خودش را به ما رساند و به زیر درختی در حیات برد که اسیبی نبینیم.و از ان روز به بعد بود که با ادامه حملات مدارس بازگشایی نشدند و مدرسه ای دیگر بنام دفاع مقدس اغاز به کار کرد که دانش اموزان ان جوانان ایران زمین بودند و در۸سال تحصیلی مشغول به تحصیل شدند وفارغ التحصیلان ان با مدرک شهادت به  پاداش خود یعنی وصال معبود دست یافتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:10  توسط غلامعباس کیانی  | 

مسافری در راه

 

صبحگاه

اندم که از خواب ناز بیدار میشی

روز را مثل همیشه

روزانه شروع کن     مثل دوران کودکی

انگار که منتظر کسی هستی  

غریبه که نه اشنایی غریب

برای استشمام بویش    پنجره را باز کن      

نسیم میوزد           از سرزمین نادیده

چون نوازش ابر بر رخ اسمان

گیسوانت را پریشان میکند     اری پنجره را بگشا

او می اید

بگذار که نور و بوی حضورش

فضای بسته اتاقت را

جایگاه جشن و سرور   

میهمانی عشق و مهربانی کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:45  توسط غلامعباس کیانی  | 

فصل بارش

 

اری فصل بارش می اید.

فصل بارش ابرهای غم بر ماتم شقایق های پرپر گشته بستان ازادی

باغ وبستان سیه پوش این ماتم هستند

پروانه و شمع و ابر براین ماتم میگریند اما چه بیصدا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:27  توسط غلامعباس کیانی  |